به نام آرام دل هاي بي قرار
يا شايد به نام دليل دل هاي بي قرار
ويا شايدم اصلا بهتر بود از همان اول مي گفتم به نام خدا.
تا خود خدا هم ببيند كه چقدر دوستش دارم.
مي خواستم قبل اينكه براي هميشه از اينجا بروم حرف هايم را زده باشم.
البته خودم هم خيلي نمي دانم مي توانم همه را بگويم يا نه. به هر حال .
بعد از نه ماه تنهايي گفتند پياده و من با پاهاي برهنه آمدم.
با كلي اتفاق هاي جورواجور بزرگتر شدم.
حالا مجبور بودم اسم قشنگم را پشت اسم مصنوعي تارا پنهان كنم.
شده بودم يك تاراي اينترنتي كه خيلي با خودش فاصله داشت.
با خيلي ها آشنا شدم اما نامردترينشان مردي بود كه بي صدا آمد و بي خبر گذاشت
و رفت.
رفت و با رفتنش هر چه گذشته داشتم بخشيدم و حالم را ساختم. توي زمان حالي
كه ساخته بودم ادامه دادم.
آدم هاي اين دنياي مجازي برايم غير قابل اعتماد شدند و شايد به همين دليل بود كه
وقتي كسي دوباره به من مي گفت دوستم دارد با خودم مي خنديدم.
اصلا احساس مي كردم سنگ شدم.
با اينكه كه خيلي حواسم جمع بود كه دل نبازم اما اينبار احساس مي كردم اين باختن
رنگ ديگري دارد.
البته هنوز هم همان رنگ دلنشين را دارد اما گاهي ترس از اينكه رنگش را از دست
بدهد ديوانه ام مي كند.
زمان دارد مي گذرد و من هنوز ندانسته ام قرار است بعدا چه بشود....
وقتي آمدم مي خواستم از امتحان هاي نهايي هم حرف بزنم.
اول خرداد شروع شدند با دين و زندگي و دبيري كه در طول سال فقط كتاب را برايمان
رو خواني كرد .مي خواستم از سوال هاي خنده دار فيزيك و دبيري كه در نوع خودش
خوب بود و از مراقبمان سر جلسه ي فيزيك كه با يك كلمه باعث شد تمام تمركزم را
از دست بدهم و سوال آخر را گند بزنم بگويم.
از زبان فارسي و نمره ي مسخره اي كه تمام سهم من از زبان سوم رياضي بود و دبير
با نمكمان كه فقط بلد بود بگويد اگر ، اگر ، اگر و به شيرين گير بدهد كه درست
بنشيند.از حسابان كه هنوز هم فولم اما نمره ام كم شد. به خاطر اشتباهات كوچك
جمع و تفريق. يك نمونه اش اين بود: 4+4+4=16 !!!!!
از جبر و احتمال و دبيري كه تا ته كتاب به ما درس داد ، بدون اينكه بفهمد كه ما
فهميده ايم يا نه .از عربي و ساعت هاي حال بهم زنش و دبير جالبش و جزوه ي نيم
صفحه اي اعلالش!!!
از شيمي و فرشته ي مهربانش كه دلم خيلي براي رفتنش تنگ شده و معلوم نيست
سال بعد ببينمش يا نه.
از هندسه كه وقتي اعتراض زدم نمره ام يك و نيم بشتر شد و شدم نوزده و بيست و
پنچ و اينكه معتقدم حقم بيست بود نه نوزده و بيست و پنچ.
از زبان خارجه كه با اينكه خيلي به دبيرمان گوش نكردم شدم نوزده و نيم و ادبيات كه
روز اول دبيرمان گفت گاج بخريد و من نمره ي نوزده و نيمم را مديون گاجم !!!!!!!! ( شد
پيام بازرگاني)
خواستم از تصحيح بي رحمانه ي مصحح ها بگويم و اينكه هنوز هم مي سوزم كه
شيمي و فيزيك و جبر و حسابان كم شدم....
مي توانم از قهرماني هفلشتي تيم اسپانيا هم بگويم اما مي ترسم حوصله تان سر
برود.
من مي توانم از اين هم بگويم كه چقدر خدا دوستم دارد و اينكه چقدر من دوستش
دارم....
مي توانم از گرمي هوا هم حرف بزنم .
اما دلم تنگ اين مي شود كه در آينده اي خيلي نزديك ديگر هيچ چيز نمي نويسم.
نه براي خودم و نه براي شما .
توقع ندارم كه الان شما پاشنه ي وبلاگم را با التماس اينكه نرو در آورديد . فقط دوست
دارم گاهي يادم كنيد.
نمي دانم ها ولي شايد وقتي از سفر آمدم وبي جديد زدم و سفرنامه ام را نوشتم .
اگر موفق شدم سفرنامه اي بنويسم.
اما اين را خيلي خوب ميدانم كه آمدم از تو و از همه ي شماها تشكر كنم.
حلالم كنيد.
در ابتداي راهم و محتاج دعا ....
يا حق.
وقت رفتن نمي خوام ببينمت
مي دونم ببينمت كم مي آرم.
اگه يك لحظه فقط نگام كني
دلم رو پشت سرم جا مي ذارم
اگه خونسرد نگام به دل نگير .....
بقيه اش رو خودت بخون. ....
دختري كه ديگه تارا نيست.